مددی یا فریادرس!
33 روز از تصادف بابا می گذرد؛ پیرو تشخیص نادرست اولیه ی دکترها، همچنان خطاهایشان ادامه دارد! پس از گذشت 13 روز از تشخیص شکستگی بازو و 33 روز از تصادف، دکترها امروز به این نتیجه رسیدند که دست بابا از چند قسمت شکسته و به قول خودشان استخوان بازو خرد شده است. برای تشخیص احتمال جا به جایی استخوانها در پی اشتباهات مکرر، اسکن انجام شد و دکترها به این نتیجه رسیدند که فعلاً نیازی به عمل نیست.
خدایا! خودت به فریاد، رس؛ اینگونه که پیش می رود هر روز باید منتظر خبر جدیدی باشیم...
سوگندی که گاه از خاطر می رود!
یادم می آید سالها پیش وقتی دوره های خبرنگاری را گذراندم و قرار شد کار را آغاز کنم یک روز همگی دور هم جمع شدیم و سوگند خوردیم که خبرنگاری باشیم صادق، سخنگوی حقیقت و راستی و وفادار به اصل اتفاق. بعد که وارد کار شدم با وجود برخی ناملایمات و ناراستی ها سعی کردم همچنان به اصل، وفادار بمانم. همه ی این صغری، کبری چیدن و یادکردن ایام گذشته برای این بود که به دکترهای عزیزی برسم که آنان نیز همچون ما پیش از آغاز کار، سوگند یاد می کنند اما نمی دانم گاه چه می شود که برخی شیفته ی نام پرشکوه دکتری می شوند و طبابت را از یاد می برند و برخی از آنان هم که از همان دوران دانشجویی و رزیدنتی الینه شده و یادشان می رود که نکته ای را هم اگر بیاموزند بد نیست و البته نباید از حق گذشت که مسلماً در میان جامعه ی پزشکی هم همیشه استثناهایی در خوبها و بدها وجود دارد...
الواقعه:
20 روز پیش زنگ گوشی مان به صدا درآمد و از آن سوی تلفن گفتند که پدر تصادف کرده است. ما هم سراسیمه راهی شدیم و بالاخره بیمارستان موردنظر را یافتیم. پس از آزمایشها و عکسهای اولیه، دکترهای عزیز جملگی گفتند که اتفاقی نیفتاده و همه ی اعضا در سلامتی به سر می برند و اما چه بگویم از بابا که یکبار پس از حرکت دستش حالش به حدی بد شد و رنگ از رخسارش پرید که کار به اکسیژن و احیاء رسید.
... و اما با وجود این درد شدید، عزیزان بیمارستان گفتند که نخیر! چیزی نیست و ما هم گفتیم: «خب وقتی دکترها می گویند چیزی نیست پس شکر خدای عزّوجلال که چیزی نیست دیگر»؛ به دکتر گفتیم: «عزیز جان! پس می توانیم برویم؟» گفتند که بروید؛ دست خداوند عالم همراهتان!
... و ما هم با اجازه ی دکترهای عزیزتر از جان رهسپار منزل شدیم. روزها از پی یکدیگر آمدند و گذشتند. روز به روز با افزایش کبودی بازوی پدر، از درد که کاسته نشد بل افزوده شد و حرکت دادن دست هم که تعطیل...
... و بالاخره گفتیم که چه کنیم؟! نتیجه، انجام MRI شد اما اینبار دکتر دیگری در درمانگاه همان بیمارستان که پرونده در آن گشوده شده بود با دیدن همان عکسهای رادیولوژی و تجدید آن برای اطمینان از صحت عکس، گفت که کتف پدرجان شکسته و عجب است از اینکه همکارانش متوجه این موضوع نشده اند...
البته با وصف اولیه و نقلهایی که گاه و بیگاه از این و آن می شنویم اینگونه اتفاقها زیاد هم دور از ذهن و عجیب نیست. اما نمی دانم اگر این دکترها که سلامتی بیمار در گرو تشخیص و درمان آنان است اینگونه بی خیال و بی مسئولیت هستند و دغدغه ای هم برای پاسخ به تشخیص نادرست خود به بیمار و یا احیاناً مدیرشان ندارند جواب همان خدایی که اگر دستش همراه بیمار نباشد فریاد دردش به عرش می رسد را چگونه خواهند داد؟!
Saying and doing are two things
با اینکه هر عاقلی معتقد است تا وقتی که یک حرف جامه عمل نپوشد تحقق نمی یابد اما این روزها اطرافمان پر شده از افرادی که فقط حرف می زنند بی آنکه اندکی برای حرف خود ارزش قائل شوند و کمی هم عمل کنند؛ آدمیانی که سخن از دوستی و محبت می زنند اما زمان عمل که می رسد دو دوتا می کنند و فقط درصورتی همچنان می مانند که منافعشان تأمین شود وگرنه خیلی ساده با زرورق کردن اعماشان در قالب کلمات زیبا، فرافکنی را معنایی به وسعت جهان می بخشند... من فقط این را می دانم که دوست داشتن را نمی توان و نباید در ترازو قرار داد!
گل یخ
اگه حوصله نداری، اگه دلت گرفته، اگه خسته ای، اگه هیچ کس و هیچ چیز را نمی خواهی، اگه ...
یک راه حل ساده هست؛ برو تو حیاط و چند تا از گل یخ گوشه حیاط بچین و عطرش را به اعماق درونت هدیه کن؛...
جانی دوباره می گیری! حالا حس می کنی تمام وجودت خنک شده است؛ عشق به زندگی در تو رشد می کند؛ سرمای وجود گل یخ، گرمای وجود تو را در پی خواهد داشت؛...
با تمام وجود زندگی کن که هنوز گل یخ، زندگی بخش است...
مهربانی آسمان با زمین!
امشب پس از مدتها آسمان با تمام وجود خود بارید؛ اینگونه زمانها فرصت مغتنمی ست برای عاشقان، عارفان و دیوانگان!
جزو هریک از اینها باشی یا نه مهم نیست، می توانی موقع بارش باران، زمانی که دیگران سرپناهی یافته و خود را از باران در امان نگاه داشته اند سر به خیابان بگذاری و زیر باران راه بروی و بروی و بروی؛ خستگی هایت را زیر باران بشویی؛ سبکبال شوی؛ نفس بکشی و زنده شوی...
امشب پس از مدتی که فرصت راه رفتن در آب شور دریا دست نداده است زیر باران راه رفتم؛ تنهای تنها، خودم بودم و خودم و آسمانی که با تمام وجود می بارید انگار تمام وجودش را می خواست تقدیم زمین کند...
باران امروز از یادم برد آنچه را که باید از یاد برود و به یادم انداخت باید مهربان بود همانگونه که آسمان با زمینش مهربان است!
حسرت
وقتی فکر کردی «او» همزاد توست دوستش خواهی داشت و برای این دوست داشتن دنبال بهانه نیستی؛ فقط حضور او برایت حجّت است؛ می توانی تمام هستی و وقتت را بی هیچ چشمداشتی برایش هزینه کنی و آنقدر با او یکی شوی که یادت برود...
اما شاید او... شاید یادش برود که باید تو باشی که بتوانی او را بخواهی و برایش بمیری...
تازه وقتی متوجه محبتت می شود که دیر شده است؛ خیلی دیر؛ چون آن موقع دیگر تو نیستی که برایش بمیری؛ آنوقت او می ماند و یک حسرت بزرگ!...
**********
* دلم تنگ است برای خنده های شازده کوچولو، دلم تنگ است برای کودکی هایی که با او گذشت، دلم تنگ است برای زمانی که سؤالهای بی امان می پرسید بی آنکه به سؤال طرف مقابل پاسخ دهد، دلم تنگ است برای صداقت دعواهای کودکی با قهر و آشتی هایی که دلهایمان را به هم نزدیک می کرد، دلم کودکی ام را می خواهد بی دغدغه ی این روزها...
معجزه!
فقط من می توانم تو را اینگونه دوست بدارم؛ این یک معجزه است!...
**********
* و این روزها باز هم پر است از جشنواره و نمایشگاه... اینجا، آنجا، همه جا جشنواره! این اتفاق خوب است یا بد بستگی به نگاه افراد و البته کارکرد هر یک از این جشنواره ها و نمایشگاه ها دارد...
یک جشنواره
امروز یک جشنواره برگزار کردیم، اسمش «جشنواره ی کودک و آتش نشانی» بود. خوب برگزار شد، یعنی سعی کردیم خوب برگزار کنیم، همین!
«ماه» در چارچوب پنجره!
با قد کشیدن آپارتمانها و برجهای رنگارنگ و به خاطره پیوستن خانه های قدیمی با حوض و باغچه و گلدانهای شمعدانی سپید و سرخ و صورتی، «ماه» را نه می توان در حوض خانه دید و نه در قلب آسمان؛ حالا باید «ماه» را در شیشه های رفلکس انبوه پنجره های همسایه به تماشا نشست! حالا «ماه»، دیگر یگانه نیست!
***********
* عزیزم؟! اما تو هنوز یگانه ای!
ما کودکان دیروز و امروز کودکان ما!
آخرین باری که به پارک بازی کودکان رفتید کی بود؟!
شاید سالها پیش وقتی که خود کودکی بودید و این قسمت از پارک بخشی از زندگیتان بود؛ شاید همین حالا با کودکتان از پارک برگشته اید؛ شاید معتقدید اصلاً چه معنی دارد قسمتی از پارک را تبدیل به زمین بازی کودکان می کنند و چند لحظه ای که آدم می خواهد در پارک بنشیند و خستگی از تن به در کند باید سر و صدا و جیغ و فریاد بچه ها را تحمل کند؛ شاید حتی الآن که بزرگ شده اید پارک بازی وسوسه تان می کند و می خواهید دور از چشم دیگران، سوار تاب و سرسره شوید و دوباره کودکی کنید؛...
می توان به پارک بازی کودکان از دو دریچه ی کودکی و بزرگسالی نگاه کرد؛ این بخش از پارک علاوه بر حسنی که برای بازی و کودکی کردن بچه ها دارد در ایجاد شادی و تقویت روح زندگی در بزرگترها نیز بسیار مؤثر است. کافیست یک روز که خسته هستیم و حوصله ی زمین و زمان را نداریم در گوشه ای از زمین بازی بنشینیم و بعد معجزه ی شادی بی بهانه ی کودکان را در روح و جانمان حس کنیم. آنقدر شادی کودکان، ناب و واقعیست که هرچقدر هم که خسته و کلافه باشیم دل آزردگی هایمان را از یاد می بریم.
اما همین کودکان که شیطنتهایشان صیقل روح و جان ما می شود این روزها دچار وضعیت نابسامانی هستند که اثر آن را در فردایی نه چندان دور شاهد خواهیم بود. تردید نداریم که داشتن یک کودکی شاد و زیبا و کودکی کردن بهنگام یعنی شانس برخورداری از یک زندگی موفق در بزرگسالی. زنان، مردان، مادران و پدران جوان این روزها که همان کودکان دیروزند با اینکه غالباً از دوران کودکی خوبی برخوردار بوده اند و پدران و مادران شاد و سرزنده ای داشته اند اما خودشان این روزها چنان خسته و کلافه اند که انگار آن کودکی از آن اینان نبوده است.
با نگاهی اجمالی به زندگی های دیروز و امروز، کودکان ما با داشتن پدران و مادرانی خسته، زندگی در فضای شلوغ و ناآرام شهرها و حتی روستاهای امروزی و بیقراری که به دلایل بسیاری در وجودشان به چشم می آید چه فردایی خواهند داشت؟!