مهربانی آسمان با زمین!
امشب پس از مدتها آسمان با تمام وجود خود بارید؛ اینگونه زمانها فرصت مغتنمی ست برای عاشقان، عارفان و دیوانگان!
جزو هریک از اینها باشی یا نه مهم نیست، می توانی موقع بارش باران، زمانی که دیگران سرپناهی یافته و خود را از باران در امان نگاه داشته اند سر به خیابان بگذاری و زیر باران راه بروی و بروی و بروی؛ خستگی هایت را زیر باران بشویی؛ سبکبال شوی؛ نفس بکشی و زنده شوی...
امشب پس از مدتی که فرصت راه رفتن در آب شور دریا دست نداده است زیر باران راه رفتم؛ تنهای تنها، خودم بودم و خودم و آسمانی که با تمام وجود می بارید انگار تمام وجودش را می خواست تقدیم زمین کند...
باران امروز از یادم برد آنچه را که باید از یاد برود و به یادم انداخت باید مهربان بود همانگونه که آسمان با زمینش مهربان است!
حسرت
وقتی فکر کردی «او» همزاد توست دوستش خواهی داشت و برای این دوست داشتن دنبال بهانه نیستی؛ فقط حضور او برایت حجّت است؛ می توانی تمام هستی و وقتت را بی هیچ چشمداشتی برایش هزینه کنی و آنقدر با او یکی شوی که یادت برود...
اما شاید او... شاید یادش برود که باید تو باشی که بتوانی او را بخواهی و برایش بمیری...
تازه وقتی متوجه محبتت می شود که دیر شده است؛ خیلی دیر؛ چون آن موقع دیگر تو نیستی که برایش بمیری؛ آنوقت او می ماند و یک حسرت بزرگ!...
پی نوشت: دلم تنگ است برای خنده های شازده کوچولو، دلم تنگ است برای کودکی هایی که با او گذشت، دلم تنگ است برای زمانی که سؤالهای بی امان می پرسید بی آنکه به سؤال طرف مقابل پاسخ دهد، دلم تنگ است برای صداقت دعواهای کودکی با قهر و آشتی هایی که دلهایمان را به هم نزدیک می کرد، دلم کودکی ام را می خواهد بی دغدغه ی این روزها...
معجزه!
فقط من می توانم تو را اینگونه دوست بدارم؛ این یک معجزه است!...
پی نوشت از همه جا!
* این روزها بر تعداد افرادی که قدرت نگاه و درکشان تا نوک بینی مبارکشان است افزوده شده و چون بسیاری از اینان برای افزایش زیبایی، همان بینی مبارک را برای خوش تراش و زیبا شدن یا نمی دانم چه! و با مبلغی اندک! به دستان یک مخلوق سپرده اند بنابراین به همان مقدار که از اندازه ی بینی نازنین کاسته شده از قدرت نگاه و درکشان هم کاسته می شود!
* و این روزها باز هم پر است از جشنواره و نمایشگاه... اینجا، آنجا، همه جا جشنواره! این اتفاق خوب است یا بد بستگی به نگاه افراد و البته کارکرد هر یک از این جشنواره ها و نمایشگاه ها دارد...
یک جشنواره
امروز یک جشنواره برگزار کردیم، اسمش «جشنواره ی کودک و آتش نشانی» بود. خوب برگزار شد، یعنی سعی کردیم خوب برگزار کنیم، همین!
«ماه» در چارچوب پنجره!
با قد کشیدن آپارتمانها و برجهای رنگارنگ و به خاطره پیوستن خانه های قدیمی با حوض و باغچه و گلدانهای شمعدانی سپید و سرخ و صورتی، «ماه» را نه می توان در حوض خانه دید و نه در قلب آسمان؛ حالا باید «ماه» را در شیشه های رفلکس انبوه پنجره های همسایه به تماشا نشست! حالا «ماه»، دیگر یگانه نیست!
پی نوشت: عزیزم؟! اما تو هنوز یگانه ای!
ما کودکان دیروز و امروز کودکان ما!
آخرین باری که به پارک بازی کودکان رفتید کی بود؟!
شاید سالها پیش وقتی که خود کودکی بودید و این قسمت از پارک بخشی از زندگیتان بود؛ شاید همین حالا با کودکتان از پارک برگشته اید؛ شاید معتقدید اصلاً چه معنی دارد قسمتی از پارک را تبدیل به زمین بازی کودکان می کنند و چند لحظه ای که آدم می خواهد در پارک بنشیند و خستگی از تن به در کند باید سر و صدا و جیغ و فریاد بچه ها را تحمل کند؛ شاید حتی الآن که بزرگ شده اید پارک بازی وسوسه تان می کند و می خواهید دور از چشم دیگران، سوار تاب و سرسره شوید و دوباره کودکی کنید؛...
می توان به پارک بازی کودکان از دو دریچه ی کودکی و بزرگسالی نگاه کرد؛ این بخش از پارک علاوه بر حسنی که برای بازی و کودکی کردن بچه ها دارد در ایجاد شادی و تقویت روح زندگی در بزرگترها نیز بسیار مؤثر است. کافیست یک روز که خسته هستیم و حوصله ی زمین و زمان را نداریم در گوشه ای از زمین بازی بنشینیم و بعد معجزه ی شادی بی بهانه ی کودکان را در روح و جانمان حس کنیم. آنقدر شادی کودکان، ناب و واقعیست که هرچقدر هم که خسته و کلافه باشیم دل آزردگی هایمان را از یاد می بریم.
اما همین کودکان که شیطنتهایشان صیقل روح و جان ما می شود این روزها دچار وضعیت نابسامانی هستند که اثر آن را در فردایی نه چندان دور شاهد خواهیم بود. تردید نداریم که داشتن یک کودکی شاد و زیبا و کودکی کردن بهنگام یعنی شانس برخورداری از یک زندگی موفق در بزرگسالی. زنان، مردان، مادران و پدران جوان این روزها که همان کودکان دیروزند با اینکه غالباً از دوران کودکی خوبی برخوردار بوده اند و پدران و مادران شاد و سرزنده ای داشته اند اما خودشان این روزها چنان خسته و کلافه اند که انگار آن کودکی از آن اینان نبوده است.
با نگاهی اجمالی به زندگی های دیروز و امروز، کودکان ما با داشتن پدران و مادرانی خسته، زندگی در فضای شلوغ و ناآرام شهرها و حتی روستاهای امروزی و بیقراری که به دلایل بسیاری در وجودشان به چشم می آید چه فردایی خواهند داشت؟!
از همه جا برای این روزها!
من هر روز بیش از پیش اعتقاد پیدا می کنم که خدا نباید در این جهان مورد قضاوت قرار گیرد، جهان وانمود خداست که از شکل اصلی خویش به دور افتاده است! ون گوگ
برای خندیدن آنقدر صبر نکنید تا حتماً خوشحال شوید چون در اینصورت ممکن است تا پایان عمر نخندید! لابرویر
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن اما فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده است دوباره اعتماد نکنی! مارکز
این واقعیت که دیگران حقیقت را از ما مکتوم می دارند نباید سبب رنجش ما شود زیرا هیچ کس به اندازه ی خودمان حقیقت را از ما پنهان نمی کند! لاروشفوکو
زندگی از بدو تولد مانند لیسیدن عسل از روی یک بوته ی خار است! کنیزبرگ
هنر خوب زیستن، درست همانند آفرینش هنر است؛ باید فرا گرفت و با هوشیاری بی وقفه بکار برد! گوته
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی! مارکز
ما انسانها همیشه می خواهیم در صورت افتادن فوراً سرپا بایستیم شاید بهتر بود اندکی در همان حالت باقی می ماندیم و نفسی تازه می کردیم! ایستمن
محبوب ابدی!
شانه ها و زانوانت مأمن امنی ست برای گریه های بی امان این دل خسته و چه خوش است این دل خسته به بودنت و به اینکه ابدیت را امضا کرده ای!
چه دلگرمم وقتی هستی و محبت را در روح و جانم زمزمه می کنی؛ تویی که از ازل آمده ای و تا ابد ادامه داری؛ ...
و ما یادمان نخواهد رفت که عشق را سرود کرده ایم؛ این را فقط تو و من می دانیم؛ نگاه کن ...
مرگِ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ وحشی
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی زآغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی، آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد!
(دکتر حمیدی)
گاهی ...
گاهی خستگی مهمان لحظه لحظه ی تو که نه میزبان هستی ات می شود تا طعم شیرین زندگی را از خاطرت ببرد...
گاهی کامت تلخ می شود و گاهی هم گس...
گاهی زبان مشترک، مفهومی ست دست نایافتنی...
گاهی من دلم برای خودم تنگ می شود...
گاهی تو هستی و من نیستم و گاهی عکس تو هستی و من نیستم...
گاهی همه چیز خوب است و تو خوب نیستی و گاهی عکس آن...
گاهی ...